عاشقانه زیستن ، به قلم _____میرهاشم میری
دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳

دل نوشته ای از شاعر گرانقدر- میرهاشم میری از شاگردان مکتب امام زمان (عج)

عاشقانه زیستن

دریا نفسی که خواندنش شیرین بود        بیدار دلی که مکتبش آیین بود

تا قله عاقبت به خیری رفته است         مردی که به پیشگاه حق مسکین بود


عاشقانه زیستن هنری است که همه ندارند.کرامتی است که در جان های بی مقدار تجلی نمی کند و عظمتی است که دل به دنیا سپردگان را بدان راهی نیست.اما وقتی می دانی که چه می خواهی و به کجا می خواهی بروی و از کدام سمت،تکلیفت با خودت و با عالم و آدم روشن می شود.در قدم اول خودت و همه ی علائقت را رها می کنی و دلت را که خانه ی اوست،به هیچ کس و هیچ چیز نمی سپاری و در قدم های بعدی گنجینه های نور  را که در دلت متجلی می گردند،به این و آن می بخشی و می کوشی تا دست هارا بگیری و دل ها را به همان سمتی بکشانی که دل تو را برده است و چشم ها را به دیدن همان منظره ای دعوت کنی که دلت دیده است.

اما همه که نمی آیند.خیلی ها چشم و دلشان را به دیدن و داشتن زرق و برق هایی عادت داده اند که در چند قدمی آنهاست و چندان به تماشا سرگرم اند که سر بر نمی آورند تا افقی بالاتر از این ها را ببینند و دل بستگی ها چندان غرقشان کرده که دست و پازدنی هم نمی توانند.دل هاشان خاکی است و نگاهشان بر خاک.جز خاک را نمیشناسند و جز خاک را بر نمی تابند و جز خاک نمی خواهند و حتی باورهاشان هم خاکیست.

اما آنچه تو را از درون گرم می کند و به تو انگیزه می دهد و نیرومندت می کند که کاری کنی کارستان، در گوش دلت زمزمه می کند که : به آنان بپرداز که هنوز دلهاشان و نگاه هاشان از جنس خاک نشده است و هنوز از گوهر پک خویشتن فاصله نگرفته است و هنوز فطرت پاکشان را گم نکرده اند زیرا آنجا که باید کاری کرد همینجاست. بچه ها را دریاب. در این زمانه عصرت که بچه ها را حتی از مسجد ها بیرون می کنند و با آنها چنان می کنند که در خور آنها نیست، بچه ها بیشتر از همه به تو نیازمندند. آنها را رها کرده اند. گویی اصلاً وجود ندارند به آنها تکلیف شرعی شان را نگفته اند و وقت آنها به بازیهایی می گذرد که با فطرتشان تناسبی ندارد.بچه ها را دریاب و خود را عاشقانه وقف آنها کن. نه فقط بچه های این نسل که تا وقتیکه زنده ایم، هر بچه ای سزاوار آنست که دستش را بگیریم و چشمش را باز کنیم و دلش را پنجره ای رو به خدا کنی و یک حرف و دو نماز و قرآن بیاموزیش و با معارف اهل الله آشنایش کنی و آماده اش کنی که برای فردا و فرداها عنصری مفید و مثمر باشد. مطمئن باش بچه های این نسل که تلاش عاشقانه ی تو را باور کند و تابش نور خدا را که بواسطه ی تو بر جانهایشان ریخته، ببیند. بچه دار هم که بشوند، بچه هایشان را نیز به تو میسپارند تا آنچه را که در چشم و دل خودشان آورده ای، در چشم و دل بچه هایشان نیز بیاوری و پنجره هایی را که از آنان رو به خدا گشوده ای، از بچه هایشان نیز رو به خدا بگشایی که به آنان آموخته ای، به بچه هایشان نیز بیاموزی و چه فرق می کند که این تلاش پنجاه سال طول بکشد یا هفتاد سال یا هزار سال؟ خاطر جمع باش که چون عاشقانه آنها کرده ای و عاشقانه پی گرفته ای، تو هم که نباشی، این تلاش عاشقانه تعطیل نخواهد شد. از همان بچه ها که دیگر بزرگ شده اند و یال و کوپالی بهم زده اند، عاشقانی برخواهند خاست که عَلَمی را که تو برافراشته ای همچنان در اهتزاز نگاه خواهند داشت و این مکتب، این مکتب عشق و شور، این مکتب علم و نور،این مکتب معرفت و سرور،این مکتب امام زمان (عج) همچنان باز خواهد ماند و اگر در آغاز، چهارده نام خجسته بر چهارده پرچم سبز را هر جمعه از پایین تا بالای شهر می افراشتی، پس از تو این چهارده نام آسمانی بر پنجاه و یا حتی صد پرچم سبز دیگر در پایین و بالای شهر همچنان افراشته خواهد ماند. بچه های تو که آن همه دوستشان داشتی نمرده اند، زیاد شده اند.

یادت به خیر معلم خوب ما، همیشه پرچم یادت در دلهای ما در اهتزاز خواهد بود.

 

نظــر شما