از یاد استاد غافل نبودیم ____به قلم محمد پیله ور
دوشنبه ۲۵ اسفند ۱۳۹۳

« انا لله و انا الیه راجعون » از رجعت جانسوز یکی دیگر از « عارفان قرآن » و « عاشقان عترت » چهل روز گذشت.

یک اربعین را بی حضور فیزیکی استاد سپری کردیم در حالی که لحظه ای از یاد و خاطره اش غافل نبودیم و لحظه ای از فقدانش نیاسودیم! اکنون در اربعین این عزیز، همچنان که دست سوگ بر پیشانی اندوه نهاده ایم و رخت سیاه بر تن فقدانش پوشانده‌ایم، جا دارد لختی درنگ کنیم تا با تامل در شخصیت وارسته‌ی « توانگر مردانی » از جنس « مسکین » و با تدبر در ویژگی‌های ممتاز و بارزشان، نحوه ی شکل گیری شخصیت این اشخاص را به نظاره بنشینیم و علل برجسته ی رشد و کمال آنان را بازبینی و باز‌خوانی کنیم:             مسکین کوی دوست به عزت توانگرند          بی شک « توانگران » همه « مسکین » این ورند

مسکین، توانگر است زیرا به درِ خانه ای روی آورده که مرکز ثقل زمین است و محور وحدت جهان، و در راهی قدم گذاشته که جمله‌ی رهروانش سعادتمندند و همه ی پیروانش رستگار.

مسکین، توانگر است زیرا به دو سلاح « نخواستن » و « نداشتن » مجهز شده و به کمک این دو، در مقابل هر گونه « تطمیع و تهدیدی » روئین تن گردیده است.

مسکین، توانگر است زیرا عاشق است و عشق به حضرت دوست ، آنچنان در زندگی اش عمق وسعت یافته که به آدم و عالم عشق می ورزد و برای همگانی ساختن « عشق عرفانی » و « معرفت قرآنی » مکاتب قرآنی دایر و دارالحدیث احداث می کند تا فرزندان آدم را وا دارد با تمسک به میراث پیامبر عظیم الشان « قرآن » و « عترت » طریق معشوق حقیقی را بپویند و برای رسیدن به کمال، « حجاب خودیت » را از میان بردارند.

میان عاشق و معشوق هیچ حائل نیست          تو خود حجاب خودی حافظ از میان برخیز !

مسکین، توانگر است زیرا با تمام وجود به این باور عرفانی رسیده است که در کلام عارف کامل « شیخ شبستر » تجلی یافته.

دَم چو فرو رفت « ها » ست          « هو » ست چو بیرون رود         
یعنی از « او » در همه                 هر نفسی « های و هو » ست !!  

اگر چشم ها را بشوئیم و جور دیگر ببینیم، با این نگاه، آدمی در هر دم و بازدم، خدای را می خواند و قدر نعمتش را می داند.

گویی به گونه ای منظم ذکر « ها » و « هو » بر لب دارد و چونان « مرغ حق » هو هو می گوید و به تعبیر درست تر خدا را می جوید.

به این اعتبار، انسان « دائم الذکر » است و به اندازه ی مژه بر هم زنی از نام و یاد خدا غافل نیست. چنین انسانی با این باور دقیق و این عقیده عمیق در مسیر « صیرورت » خویش، به « مسکینی » تبدیل می شود که در عین نیاز به ذات اقدس الله از همگان بی نیازی می جوید.

لختی درنگ کینم تا در یابیم توانگرانی چون مسکین به کدامین دلیل، خدا را از رگ گردن به خویش نزدیکتر می بینند و پیوسته او را حاضر و ناظر می دانند؟ « نحن اقرب الیه من حبل الورید » به درستی این « تقرب » را چگونه یافته اند و از کجا؟

بی شک پاسخ این سوال دشوار در یک کلام نهفته است: توکل و اخلاص. « توکلی خالصانه » و « اخلاصی صادقانه. »  

به یقین اعمال و عبادات آنان، به تعبیر مولا علی (ع) عبادت احرار و آزادگان است که از دوست، جز دوست را نمی طلبند نه چونان ما که بر مبنای « سود و زیان » عبادات و تکالیف را لاجرم گردن نهاده ایم و از ترس جهنم یا به طمع بهشت، خدای را می پرستیم.

دریغا که نیت « قربتا الی الله » فقط بر لسانمان جاری است و افسوسا که این « کلید گشایش » و رمز صحت اعمال، نه در قلبمان نفوذ کرده و نه در کردارمان بروز و ظهور یافته است !

«خجسته باد نام خداوند که بهترین آفرینندگان است » و درود خدا بر شما که برترین آفریدگانید. به یقین ذات اقدس اله به اعتبار آفرینش «چنین آفریدگانی فرمود : فتبارک الله احسن الخالقین » و بی شک « راز انی اعلم ... » را باید در سر وجود ایشان جستجو کرد.

درقرآن آمده است که وقتی خداوند اراده فرمود تا انسان را بیافریند، فرشتگان گفتند : آیا موجودی را خلق خواهید کرد که در زمین فساد و خونریزی کنند؟ خداوند پاسخ داد : « انی اعلم ما لا تعلمون » من چیزی می دانم که شما نمی دانید !

به راستی راز این انی اعلم چه بود؟

در آفرینش انسان آمده است که او را از تراب یا صلصال کالفخار یا حماء مسنون و ... آفریدیم و سپس از روح خویش در او دمیدیم.

نیمه ای خاک و نیمه ای خدا، لذا گفته اند که آدمی، استعدادی است بین دو بی نهایت.  هم می تواند به دره هولناک « اسفل السافلین » سقوط کند و هم به اوج قله ی « اعلا علیین » صعود.

هم استعداد پیمودن راهی را دارد که نعمت هدایت و قرب الهی شامل حالش شود و هم مستعد درافتادن به ضلالت است و گمراهی.

آری، آدمی- از این دست، وارسته و ملکوتی- استعداد خدا گونه شدن را داشت و توانست با پیمودن مراحل نباتی و حیوانی، آدم شود و با طی کردن « اسفار اربعه » از « خلق » تا « خدا » را بپوید و بپیماید و... بار دیگر از ملک پران شود– آنچه اندر وهم ناید، آن شود

« خدا گونگی » خصلتی است که تنها در آدمی تجلی یافته و مراتب « فنای فی الله و بقای باالله» رتبه ای است که فقط آدمی آن را برمی تابد . « امانت الهی » را که حتی آسمانها از تحملش ابا داشتند، آدمی گردن نهاد!

آسمان، بار امانت نتوانست کشید، لذا قرعه فال به نام انسان زدند، انسانی که هم ظلوم است و جهول و هم صاحب کرامت است و برخوردار از « نفس مطمئنه ».

اکنون انسانی که « ملک » بود و فردوس برین، جایگاهش! با هبوط از عرش به فرش، خویش را در این « دیر خراب » محبوس می بیند و می کوشد تا از یک سو « زندان خاک » را به گونه ای بیاراید که آینه ای در برابر افلاک باشد و از دیگر سو با ایجاد رخنه در دیوار زندان، دیگر بار از عالم ناسوت هجرت و با گذر از جبروت و ملکوت به عالم لاهوت رجعت کند و با دو بال « عقل و عشق» در فضای نورانی ملکوت به پرواز درآید و با گذر از جبر زمان و مکان، عالم روحانی لاهوت را نیز درنوردد تا به لقای حضرت دوست نائل آید تا به ندای پروردگارش : ارجعی الی ربک: لبیک گوید و در زمره ی بندگان خاص او درآید و به جنت دیدار نائل آید.

حال، راز انی اعلم ما لا تعلمون آشکار می شود و به نیکی در می یابیم که چرا ذات مقدس خداوند فرمود : کنت کنزا مخفیا، من،گنج نهانی بودم، فخلقت الخلق لکی اعرف : پس آدمی را آفریدم تا مرا بشناسد!

ذات اقدس اله می دانست، آنچه را آدمی نمی دانست و اکنون فرزندان آدم نیز می کوشند تا به استناد به آیات و احادیث و در گذر از مسیر صعب و باریک و طویل تاریخ به عینه ببیند و به مدد عقل بفهمند آنچه را خدا می داند و می دانست .

پیله ور

نظــر شما